وب سایت رسمی بهزاد بلور



آلبالوهای خونه مون

بهزاد بلور

2008/07/16

آلبالوهای خونه مون، اینجا چیکار میکنه؟

من الان چند روزیه که اومدم توو یه کشور اروپایی خیر سرم؛ مرخصی. و از زمان کودتای 13 سانتی (دار و دسته جفری و پاپوش ساختنشون از مطالب وبلاگ و چاپش توو روزنامه های داخل) به این نتیجه رسیدم که دیگه یه سری چیزا رو نگم؛ که کونشون بسوزه. ولی این و اول بسم الله اضافه کنم که توو هواپیما یکی از دوستای 20 سال پیشم رو دیدم که مهمانداره بریتیش ارویز British Airways  شده! من به موی سفیدش خنديدم و اون به تسبیح گردنم (نامحرم جان؛ علت خنده ایشون این بود که چرا این مهره ها رو گردنم انداختم؛ فهمیدی؟)

نوید از بچه های دورگه ایرانی /آلمانیه؛ مهندسی خونده و الان ده ساله که بطور نیمه وقت مهماندار هواپیما شده.؛ جزو اون دسته از بچه های اوایل مهاجرتِ! که بی نهایت با معرفت و سختکوش بودن و به یه جایی رسیدن.

ویشنه VIS'NE یعنی آلبالو

من هر بار که سوار خطوط هوائیه ترکیه میشم (که هیچ ربطی به این مطلب نداره) می بینم که آب آلبالو سرو میکنن ولی مزه اش زیاد جالب نیست؛ در ضمن اصلا پیدا کردن آلبالوی تازه توو لندن هم کاره حضرت فیله؛ چونکه اینا رو باید با هواپیما بیارن؛ همین هفته پیش من 200 گرم آلبالوی مزخرف کون مورچه ای که توش کال فراوون ریخته بود و هم له شده بود رو، به قیمت 2 پوند از یه بقالی خریدم و واقعا لذت بردم چون سالها بود که آلبالو نخورده بودم (البته مادرم گاهی یخ زده شو مياره لندن).

چشمامونم آلبالو گیلاس می چینه!

ماها که خارج اومدیم (البته شانس آوردیم) همیشه وقتی به یه بن بستی بر می خوریم یا با یه مشکل روزمره روبرو میشیم فوری مقصر اصلی رو مهاجرت می دونیم و فوری هم با مرور خاطرات حسرت می خوریم و فوری خودمونو آروم می کنیم. بنابراین خاطرات گذشته ایران لای زندگی روزمره و قدرت استدلال ماها توو خارج از کشور بافته شده، درست مثل ایرانی های امروز که چیزی ندارن جز افتخارات 2500 سال پیش؛ ماها هم یه جوری این مریضی رو اینور مرز ادامه دادیم و تا یه چیزی میشه؛ چشمامون آلبالو گیلاس می چینه، یعنی مثلا میریم توو خلسه ی خاطرات ایران.

آلبالو کیلوئی، مُفته مُفت!

اینه که وقتی من توو یه بازار میوه توو اروپا با آلبالوهای درشت روبرو میشم؛ فوری پرونده خاطرات گذشته رو مرور می کنم که ببینم این میوه ترش، می تونه چه آرامشی رو در من زنده کنه که مثلا گریپ فوروت نمی تونه!

این آلبالوهایی که من اینجا خریدم اولا پر از پشه میوه بود که یه سریشونو با حوله حموم روی آینه دستشوئی کشتم (آخه نایلونو خالی کردم توو روشوئی که بشورمشون) این پشه ها عامل خوبین برای شراب انداختن، ولی حالا این به درک... الان که یه روز گذشته؛ هنوز  شَپَلَق، میزنم پس گردنم و می بینیم یکیشون کف دستم له شده، پدرسگا استاد تولید مثلن!! این آلبالویی که اینجا خریدم بی نهایت جالبه اولا ترش و شیرینه و خیلی درشت و آبداره و شاید باورتون نشه که حدودای هزار سال پیش كه میشه حدودای 9 سالگیم؛ مادرم به اسم پنج نفر خونوادمون (من و دو تا برادرام و مامی و ددی) دستور داد که پنج تا نهال آلبالو از باغ یکی از فامیلامون از کرج بیارن و ته حیاطمون بکارن که هم جلوی اون آپارتمان نو ساز جلوی خونه مونو بگیره و هم اینکه ... دیگه نمیدونم چی چی!! نه، خونواده مادریم اصولا اهل درختای میوه هستن و این خصلت رو از شیراز با خودشون به ارمغان آوردن؛ مثلا خونه دائیم توو شمرون/تهران بهترین گلابهای خوشبو رو داشت و ما توو حیاطمون سیب گلاب داشتیم که  من ازش تنفر داشتم. به این خاطر آلبالوها یه فضای تازه رقابت و در عین حال بازسازیه باغ شیراز و .... (فعلش، نمی دونم چی میشه ولی خودتون یه فعل مثبت ته جمله بذارین).

 نردبان به بهشت

چشمتون روز بد نبینه که این درختهای آلبالو سال به سال بزرگتر می شدن و آلبالوهای درشت تر و آبدار تری رو ثمر می دادن که توو هیچ بازار میوه زمان شاهی پیدا نمی شد! کار من این بود که وسطای تابستون یه نرده بودن می ذاشتم زیره این درختها و فکر کنم می رفتم زیره درخت بابک (برادرم) چون از دستش حرص می خوردم؛ و آلبالوهای درخت اونو تازه تازه از شاخه می چیدم و داغ داغ می کردم توو دهنم و می خوردم، آخه آفتاب تابستون آلبالوها رو داغ می کرد!

دیگه ما اون خونه رو فروختیم و صاحابش خونه و حیاط و درختهاشو با خاک یکسان کرد و بارها وقتی که توو لندن زیر آسمون بارونیش دلم می گرفت یاد اون عصرهای تابستون و درختای آلبالومون می افتادم و مزه شو برای خودم یادآوری می کردم و نیشم تا بناگوش باز می شد (کپی رایت حامد). و هیچ وقت آلبالوئی شبیه به اون ندیدم و فکر کردم که هیچ وقت نخواهم دید؛ تا که دیروز توو بازار این شهری که توش هستم دیدم چندین کیلوشو ریختن برای فروش. هر یه دونه شو که می جوئم و هر تیکه شو که قورت میدم؛ میرم لای شاخه های اون درخت، درختی که زیرش یه سری کتاب هم چال کردیم؛ چون فکر کردیم که بعد از انقلاب آزادی افکار هست؛ بعد دیدیم نه بابا؛ کتابایی که از جلوی دانشگاه خریدیم؛ باید بره زیره خاک. شاید یه روزی اونا رو هم یه جایی پیدا کردم و با دیدنشون خاطرات تلخ و برای خودم و شما زنده کردم!

توو بیشتر سفرهام از ظرف میوه خبری نیست و من روزی شاید به راحتی باید یه کیلو میوه بخورم؛ اینه که معمولا روشوئی حموم برای مدت موقتی به ظرف میوه تبدیل میشه. گفتم که شما هم بدونین.

اظهار نظرها:

Farzin در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 8:18am گفته:

مطلبی که نوشتی خیلی مزخرف وکوفتی بود!!!!!!!!!!!!!

Armin در تاریخ Sat, 07/19/2008 - 9:09pm گفته:

کلاغ را کی بود ذات اوج دیدن ...
برو نماز جمعه فرزین جون پیش رفیقات..ماچ..!!

Farzin در تاریخ Sun, 07/20/2008 - 8:18am گفته:

تو تو عمرت کتاب خوندی؟هیتلر هم تو عمرش گوشت و الکل نمی خورد!بی سواد
دندونات هم منو یاد دندونای خر میندازه!ابله

Farzin در تاریخ Sun, 07/20/2008 - 8:17am گفته:

تو تو عمرت کتاب خوندی؟هیتلر هم تو عمرش گوشت و الکل نمی خورد!بی سواد
دندونات هم منو یاد دندونای خر میندازه!ابله

Farzin در تاریخ Sun, 07/20/2008 - 8:15am گفته:

تو تو عمرت کتاب خوندی؟هیتلر هم تو عمرش گوشت و الکل نمی خورد!بی سواد
دندونات هم منو یاد دندونای خر میندازه!ابله

Armin در تاریخ Sun, 07/20/2008 - 4:00pm گفته:

اوااااااااااا......
مسواکت تلخ شه الهییی.....
ایول من همیشه میخواستم یکی بهم بگه دندونام شبیه خره..!!
ببین اگه خواستی حرف بزنی حداقل بیا رو در رو بزنیم..!!
باشه جیگرم؟؟؟بوئیدنی...

Farzin در تاریخ Mon, 07/21/2008 - 10:50am گفته:

حالا به نظرت من میرم نماز؟بهتره یه خورده اداب معاشرت یاد بگیری!البته کتاب هم بخونی بیسواد نمونی!!!

بهزاد بلور در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 11:21am گفته:
موضوع: نوش جانت

نوش جانت بشه
بقیه بچه ها هم این پایین بهت خوش آمد گفتن

مهشیدی در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 8:43pm گفته:

کسی دعوت نامه نفرستاده بود برات عزیز

خودت سرتو انداختی پایین مثل .... اومدی تووووو

Omid_gol_pesar (not verified) در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 8:42am گفته:

سلام دانشجوي بدبخت !!!!
واي ماماني چه بچه مثبتي ني ني كوچولومون الكل نميخوره بچه ها (^ _ ^)
(مربوط ميشه به پروفايل اين آقا كوچولو)
بچه بورو لالا

mehrdad در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 8:31am گفته:

اخي اخي عزيز بابا كسي دعوتت نكرده گوولي مگولي
مي تونسي نخوني يا اصلن خفه شي و نظر ندي ممنون عزيزم

Reza siavash در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 6:12am گفته:

توی خونمون به ما میگن فراری*توی غربت دم به دم انگشت نگاری

دیگه حتی صاحب اون خونه نیستیم*بیرون خونه میگن ما تروریستیم.

آلبوم رگبار/تیر 87/آهنگ "جنگل بدون ریشه"

سالومه در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 12:15am گفته:
موضوع: هه هه

کلی خندیدم به پاراگراف اول.....

PEG در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 11:54pm گفته:

Shabe mahtab !
Are behzad yeki az dalilashe .. khoob midooni..
Khaterehash ...
Ghashangihash !
4:20 kasi hast?

anahita در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 10:08pm گفته:

ببخشید منظورم کنکور و شوهرداری بود

anahita در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 10:07pm گفته:

سلام شیفت شب شروع شد.بهزاد ببین ماها چقدر خوبین در هر شرایطی مثل کنکور شوهر داری .... چراغ وبلاگو روشن نگه میداریم.(هه هه)

mehrdad در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 9:58pm گفته:

خاهشن ديگه از اين جفري جاكش چيزي نگيد حالم بهم خورد بابا :-&

خب بهزاد جان يه سوال داشتم كار اين بي بي سي فارسي تلويزينو ميگم به كجا رسيد يه كم برامون بگو برانامهات چيه خلاصه من كه كفيدم ولي چيزي نفهميدم خودت يكم برامون بگو ممنون

راستي اين پستتم باعث شد من يه دل دردي بگيرم كه نگو از عصر تا حالا هي ميرم دسشويي ولي خوب نميشم وايييييي دلم!!!
هي اين پستو ميديدم هي ميرفتم يكم البالو مي كوفتيدم خلاصه ديدم حال نميده رفتم يه كاسه البالو با نمك زدم پشتشم تو خط دسشويي اوتاقم شروع كردم به رفتو امد هر هر هر

بهزاد بلور در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 10:14pm گفته:
موضوع: کارای

کارای تلویزیونی داره پیش میره؛ خوبه
تمرکز من روی موسیقی و شخصیتهای معروف نسل جوونه و فعلا همین و داشته باشین تا وقتی که برنامه شروع بشه متوجه میشین که چه کارهای دیگه ای هم دارم میکنم.
زر اومدیم قورمه سبزی و هوس آلبالو کردم شدید

مهشیدی در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 9:37pm گفته:

ای که بگم چی نشی بهزااااااااد

اینقدر البالو البالو کردی که دلم خواست . به مامانم گفتم من همین الان البالو می خوام گفت نداریم فردا می رم میخرم گفتم نه همین الااااااااااااااان اونم گفت نداریـــــــــــــــــم

منم از اونجایی که نمی تونستم تا فردا صبر کنم جاتون خالی به اذوقه زمستونمون دستبرد زدم. اخه مامانم همیشه برای زمستون توی فریزر البالو میزاره.

بفرما البالوووووووووووو

بهزاد بلور در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 9:44pm گفته:
موضوع: فریزر

خدا این مادر و فریزر رو جفظ کنه و حس زیرکی تو رو؛ تقویت!

احمد در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 6:08pm گفته:

بعد از 6 واحد افتادن و استنشاق هوای آلوده و چند روز دنبال نمره سگ دو زدن و تموم کردن پروژه پایان ترم و ترکش های استعفای بهزاد از رادیو و خونه تکونی و ... واقعا یه سفر شمال میچسبه...
شمال ما اومدیم ...
سوغاتی کی میخواد؟

نادره67 در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 5:51pm گفته:

دروووووووووود بزبزي دلم خيلي واست تنگ شده بود.بالاخره قسمت شد بيام.دلم واسه روزايي كه24 ساعته اينجا بودم تنگيده.ولي هر چي بزرگتر ميشيم مشكلاتمون هم بزرگتر ميشه.الان منم از صبح تا شب سر كارم.خيلي دوست دارم و به يادتم.ماچ

arashi در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 12:16pm گفته:
موضوع: تولد

من نبودم یهو همه به دنیا اومدن تولد بچه ها ی تیر مبارک امیدوارم پیر شین بدرووووووووووووووود

arashi در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 11:56am گفته:

دروووووووووووووووووووووووووووووووود خوبین همه بهزاد خوبه؟خیلی وقته میام اینجا میخونم و کامنت نمیدم خب میخام کامنت بدم اما نمیدونم چرا این کاربری آرش_0151 مسدود شده بهزاد چرا مسدود ده من که 1ماه نبودم با کسی هم حرفم نشده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امسال از هر نوع میوه ای که تو شمال بود کردم تو این اشغالدونی البالو همخیلی دوست دارم مخصوصا وقتسی هنوز نرسیده باشن واییییی

بهزاد بلور در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 9:11pm گفته:

وقتی که نوشتی " بهزاد همون بهتر که رفتی از رادیو و نوبت ..." برات نوشتم که نمک نشناسی کسی که باعث شد من از بی بی سی استعغا بدم برامه بسه؛ دیگه انتظار ندارم که آدمهای نمک نشناس توی وبلاگم هم پلاس باشن ؛ چون بنظر بی آزار ولی ذاتا منفی و مضرن.
زر اومدی قورمه سبزی و واقعا روو رو برم

Sara در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 4:11pm گفته:
موضوع: مرز

دروووووود،
لطفا يه نگاه به پست "اونور مرز" بنداز"!

مهشیدی در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 6:23am گفته:

دروووووووووووووووود
نمي دونم بعد از چند روز (؟ _ ؟)غيبت برگشتم ولي اينو ميدونم كه دلم براي همه چيز تنگ شده

دلم براي خوندن پست جديد براي كامنتاي طوسي و نخونده براي جواباي بهزاد تنگ شده
دلم براي كامنتيدن تنگ شده
اصلا دلم براي زندگي عاديم تنگ شده به خدا اين يه مدت اينقدر زندگيم بهم ريخته و شلوغ پلوغ شده بود كه الان فقط دلم يكم ارامش مي خواد همين

دلم ميخواد بشينم تو اتاقم يه كاسه البالو هم بگيرم دستم و بشينم وبلاگ و بخونم ........

اوه اوه چند تا پست و نخوندم؟؟؟

Najwa1620 در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 5:16am گفته:
موضوع: white

ایشالاه هرکی آلبالو میخوره....آبش بچکه رو لباس سفیدش !

لباس سفید یادتون نره !

کوچه گرد در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 5:08am گفته:
موضوع: مامانم

درووووووووووووود

بهزاد اگه الان دمه دست مامان من بودی، یه دونه می زد پسه کله ات!!!! و می گفت: آخه روشویی جایه ریختن و شستن میوه است!

اونجا تو میری ریشت و میزنی، دست و پلت رو میشوری و از همه بدتر دماغت رو میگیری، حالا میری میوه هات رو هم میریزی اون تو؟!!!! اووووووووق....

مامان من که عمرا به اون میوه ها لب بزنه!!!! (حالا انگار قراره ما بیایم اونجا! هه آره جونه عمم!)

بهزاد بلور در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 9:21pm گفته:
موضوع: !

با عرض معذرت از اینکه دماغمو توو دستشوئی بگیرم خیلی متنفرم.
این روشوئی ها دائما پاک میشه ؛ با مواد شیمیائیه صنعتی که نه تنها میکروبو میکشه بلکه؛ پوست دست رو هم می سابونه!

ولی ی ی ی ی ی ی ی
مامانت حق داره بخدا

خط خطی_مهدی در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 7:12pm گفته:
موضوع: واجبی

یکی از دوستای زمان دانشگاه من هم تو ظرفی که واجبی درست می کرد,تخم مرغ و املت هم درست میکرد.وااااااااااااااااای

MEY3AM در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 12:31am گفته:

05.00 تمام وقت بخیر

PEG در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 12:09am گفته:

راستی یادم رفت ...شب به خیر...خوابای آلبالویی ببینین!!

احمد در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 12:21am گفته:

خب الهی شکر

PEG در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 12:41am گفته:

E ! Shomaha ham hastin ...ey val pas ziyadam ehsase tanhaei nakonam !

PEG در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 12:10am گفته:

بچه ها من دیگه کامنت نمی دم چون خیلی ضایعست دو هزارتا کامنت پشته سره هم بدم ولی بیدارم و حواسم شیش دنگ به اینجاست ..مراقبم تا کسی نگاه چپ بهش نکنه...باید هشدار بدم الان اینجا تاتمیه نه وبلاگ منم منتظره متخلفینم تا با یه آبچگی ازشون پذیرایی کنم..پس اس....(زیادی تکواندویی شد یه چیزه دیگه هم بگم که من اندازه ی ...هم تکواندو بلد نیستم !! )
همه جا امن وامانه ساعت4:30 صبحه!

PEG در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 11:43pm گفته:
موضوع: یه شب زیره

یه شب زیره بارون که چشمم به راه
می بینم که کوچه پره نوره ماه
توماه منی که تو بارون رسیدی
امیده منی تو شبه نا امیدی

و بعدش یهو حوس این یکی رو کردم

قصه ی من و غمه تو قصه ی گل و تگرگ
ترس بی تو زنده بودن ترس لحظه های مرگ
ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن
سر به بیداری گرفته ذهنه خواب آلوده ی من

وبعد رفتم تو حس و الان هم توش موندم...حسه سیاوشی..خیلی لطیف و سنگین وعمیقه....چه می کنه این سیاوشه قمیشی !!

PEG در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 11:28pm گفته:

وبلاگ امن و امانه ساعت 4 صبحه....!!!
بچه ها شماها بخوابید که من بیدارم...!

PEG در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 11:03pm گفته:
موضوع: من و دوتا

من و دوتا برادرام وقتی بچه بودیم تصمیم گرفتیم که یکی از درختای باغمونو برای خودمون انتخاب کنیم ..برادر بزرگم یه درخت گردو انتخاب کرد ..اون یکی برادر بزرکم یه درخت شاه توت ومن یه نهال درخت آلبالو که توو دنج ترین نقطه ی باغمون بود ..از اون به بعد تا وقتی تهران بودیم و آخره هفته هامون رو تو باغمون میگذروندیم من همه اش بهش می رسیدم باهاش حرف می زدم ..حرفایی که تا الان به هیچ کس نگفتم ..کم کم بهترین دوستم شد چون خصوصی ترین حرفامو می شنید ولی نه به کسی می گفت نه ازشون بر علیه ام استفاده می کرد واز همه مهم تر به خاطره اینکه دوسش داشتم دوستی که لنگه اشو پیدا نکردم ..تا اینکه یکی از عروسکام جاشو گرفت ..یه خر کوچولو که عاشقشم ..(خنده داره یا کسی مثله من تجربه ی همچین دوستی رو داره؟!!ا)هیچ وقت اون روزی که اولین آلبالو رو داد و من چیدم رو یادم نمی ره ..چقدر خوشحال بودم ..مامان بزرگم با آلبالو های بقیه ی درختامون لواشک درست می کرد به جز درخت من ..چون باید خودم تازه تازه می کندم و می خوردم و به بقیه می دادم...یه دوست خوب بود برام ..تا اینکه از تهران رفتیم و آخره هفته ها تبدیل شد به در سال دو سه بار..تا اینکه پارسال که بعد از یه سال دوباره رفتم که به درختم سر بزنم دیدم که جاش خالیه ..نبود ..دوییدم پیش باغبونمون و درباره اش ازش پرسیدم ولی اون بهم گفت که خشک شده بوده و اونو از ریشه در آورده ...دیگه بعد از اون روز به باغمون نرفتم ..
ولی آلبالورو خیلی دوست دارم .. پرتقال و نارنگی و شلیل و آلبالو و آلو جزو بهترینام هستن
یه سوال ..مگه تسبیحه دوره دسته چپت نبود؟ پس چی شد از گردنت سر در آورده؟

MEY3AM در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 10:52pm گفته:

مهمانداری شغل جالبی هستش ولی برای ما که توی اون کار نیستیم ! بنظر من تا توی هر کاری نری لذتها و سختیهاشو درست حسابی نمیفهمی ، گمون نمی کنم سفر با اظطراب چیز جزابی باشه.
هر خداحافظیشون ممکنه آخرین خدا حافظیشون باشه ...

از رنگ موی این آقای مهماندار میشه فهمید که به آلمان ربط داره!

آلبالو یه میوه واقعا باحاله
وقتی مامی آلبالو میخره که ترشی بندازه ، مربا کنه و مقداریشو برای یخ زدن رونه ی فریزر کنه تا جایی که بتونم و شکمم اجازه بده ازشون دانلود میکنم! بدون نمک
آلبالو رو که میندازم بالا قبل از اینکه لهش کنم هستشو طی یک فرایند نچندان نپیچیده در میارم بعد با نوک زبونم جای هسترو مینوازم .هیچی بابا میخوام بگم آلبالو از داخل یکمی نا صافه که حس خوبی داره !
بعدشم که آلبالو ها تمام شد شروع به شیکوندن هسته هاشون میکنم چون خیلی دوست دارم .

خرمشهر که بودیم 4 تا درخت کنار (یه میوه ی کاملا محلی که اصلا تو جای دیگه پیداش نمیکنین ) جلوی خونه داشتیم که همیشه واسه بهشت نردبون بود البته واسه بقیه نه خودمون چون تو اون مدتی که یوه هاش رسیده بودن و میشد بخوری (تابستون کوتاهه) ما اینجا آب و هوا بودیم. باید بگم که بومی های اونجا البته اطفال چهار پنج دهه ی قبل این درخت رو یه درخت مقدس می دونن و میکن که کسی شب زیر این درخت نباید بخوابه حالا چرا الله اعلم . یه چیز جالتر اینه که به این درختهای مقدس (کنار،نخل و..) میگن "سید" . بچگیام که خیلی ****** میشدم برای آیندگان چیزهایی مثل چند خط نوشته، چندتا سکه و... رو زیر این درختها به یادگار میزاشتم.

در مورد شتستن میوه به این سبک باید بگم اصلا موافق نیستم ولی تو سفر یکی دو بار از این کارا کردم!

بهزاد بلور در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 9:42pm گفته:

یه قسمتهایی از نوشته میثم هیژده سال به بالا شد!!!

anahita در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 10:39pm گفته:

سلام من اومدم (به به خوش اومدی خیلی جات خالی بود)درسام شروع شده کم تر میام اومدم عرض ادبی کنم. پس جغدها کجان؟پگاه نیستی؟!!!!!!!!!!!1

PEG در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 11:10pm گفته:
موضوع: با اجازه ی

با اجازه ی آناهیتا جون بلههه ...هستم ..کماکان بیدار و بی خواب

بهزاد بلور در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 9:42pm گفته:
موضوع: علت این بی

علت این بی خوابی هات توو آسمونه ؛ نیگا کن ن ن ن
شب مهتابه

anahita در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 12:22am گفته:

salam manam hastam hanooz saat 4:53

PEG در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 12:39am گفته:

Yoohoo !
Manam hastam 5:03

احمد در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 10:11pm گفته:

چقدر جالب

من هر وقت انگور یا توت می خورم یاد بابابزرگ مادری خدابیامرزم میفتم. وقتی مرد 94 سالش بود. کوچیک که بودیم هر وقت میرفتیم خونش به مامانبزرگم میگفت برو از اون انگورا برای نواسه هام(نوه هام به گویش خراسانی) بیار.از اون آبگوشت خورا بود البته جوونیش ورزشکار هم بود. هیکلی هم بود هااا من این هیکلم رو از اون به ارث بردم. و اینکه از زمان رضاخان یادش بود یه چیزایی.

این قضیه ی نوستالوژییییک ماجرا...

در مورد آلبالو:
اتفاقا خرداد با یه سری از بچه های یونی رفتیم اردو دَرّود نیشابور. اونجا هم جاتون خالی پر از باغای آلبالو و گیلاس و گوجه سبزه... ما هم که دله دزد رفتیم حسابی به حساب باغاشون رسیدیم. ولی آلبالو زیاد نخوردیم وقتی گیلاس و گوجه سبز بود.
قدیما که خونه ی قبلیمون بودیم که بزرگتر بود و حیاط داشت یه درخت آلبالو و یه درخت به داشتیم. آلبالو هاشو که یا چای آلبالو درست میکردیم یا مربا به هاشم که همیشه خوراک مربا بود.

در مورد "جفری و دوستان زبل" یه سوال داشتم از شخص شخیص بهزاد که سیاستای بی بی سی نمیزاره دیگه از این مطلبای 13 سانتی بنویسی یا خودت نمیخوای؟ به هر حال تو عالم دوستی این سوالا پیش میاد(البته اگه تو هم ما رو دوست داشته باشی)

بهزاد بلور در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 9:40pm گفته:

زهر جف و دوستاش و تذکر بی بی سی. صبر کنین اگه یه روزی من رسانه خودم رو اداره کنم دیگه هیچ چیزی نمیتونه به من دیکته کنه که خوب و بد چیه ! ولی فعلا رئیس دارم و داخل مرز هم بدخواه

mehrdad در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 10:47pm گفته:

به نكته جالي اشاره كردي تو بخشه "جفري و دوستان زبل"

احمد جان اينجا يه وبلاگ شخصيه البته اينطوري!!!
بعدم چيزايي كه اينجا نوشته ميشه به خود بز بز مربوطه نه به بي بي سي.
اينو هم بايد يادمون باشه كه ادما تاريخ مصرفي دارن كه وقتي تموم شد تاريخشون تفش ميكنن بيرون اين منو خيلي حرصصصصصصص ميده كه چرا تو اين نظام تخمي تخيلي اين دنيا اين شكليه ولي فك نكنم برا بز بز و وبلاگ اتفاقه خاصي افتاده باشه شما الكي الكي دارين بزرگش ميكنن يادتون باشه جواب ادمه نادونو نميدن.بهزاد يادت باشه الان اتفاقه خاصي نيفتاده اگه بيا تو تلويزيون و همين جوري بخاي ادامه بدي اون وقته كه...خدا به دادت برسه ولي نترس من يا بهتره بگم ما ازت دفاع ميكنيم الكي هم اين مخفي بازي در نيار حامونم بهم نزن باشه دمت جيز(شوخي بود)
براي پاره شدن كون اين جفري يه صلوات بفرسين.
اخيشششششششششش راحت شددم خالي شدم و به گا رفتم چون الان بايد برم سر كار باي

ببخشيد كه من پا كامنتي دادم و جوابيدم معضرت احمد جان ولي تو جرقه جزدي من منفجر شدم مرسي ي ي ي ي ي ي ي ي

AtRiS در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 10:10pm گفته:

میخوام عاشق باشم
میخوام دیوونه باشم
میترسم از دروغ
میترسم از خیانت
میترسم از تنهایی
باز اون نگات اومد به یادم
چشمای خیس من امشب آروم ندارن
با چشمای خیس منتظرم
دل تنها طاقت چشم انتظاری نداره
هوای چشمام ابریه
بی تو غصه میخورم

romEo در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 9:22pm گفته:

سلام بچها
من ميخام نظره خدمو بگم
من فكر ميكنم دليلش اخلاقه بهزاده
بريه مسال خدم
يه مدت خيلى ميمدم و نظر ميدادم
اما
بهزاد تو يه مدتى
خيلى بى توجه بازى در اورد(13)
مسلن من خدم 7 يا 8 بار براش پيام دادم امما توجه نكرد
و اللن ديگه يا نميام
اگرم بيم كمتر واردبهث ميشم

طناز در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 9:19pm گفته:

یه چیزی بگم؟ این جفری رو زیادی جدی نگرفتیم؟
البته میدونم کمین کرده و عواقبشو ما که نمی بینیم بهزاد میبینه... ولی... نمیدونم، دلدرد گرفتم! :|
البته اگه جریان تمساح باشه که هیچی! :)

بهزاد بلور در تاریخ Thu, 07/17/2008 - 9:38pm گفته:

جفری نماینده اونهاست و نوشته تخیلیش هم در روزنامه های دسته راستی داخل ایران چاپ شد؛ مشکل اینه...یعنی توو دست و بالش پر از امکاناته و بین خودشون از این امکانات کمال استفاده رو کردن که مثلا هر چی نکته خاص در مورد من هستش رو چپکی جلوه بدن. وقتی یه کسی مثل جف حتی اسم واقعیش رو استفاده نمیکنه ؛ یه کاسه ای زیره نیمکاسه اش هست و باید مواظب آدمهای چند رو بود

AmirKG در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:52pm گفته:

دیگه نه ساعت ، نه هیچی...

شیفت شبه ، اعلام حضور کردم و بس !

Omid_gol_pesar (not verified) در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 9:11pm گفته:

چرا ناراحت شدي
باشه خودم امشب به جاي تو شيفت شبو دارم
خب عزيزان جغدي ميريم كه داشته باشيم گيلاسارو به سلامتي بهزاد جون در ساعت 1:39 بامداد
(^ _ ؟)

باران در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:17pm گفته:

هیچ کی نمونده اینجا فقط بهزاد داره جواب می ده!!!!!!!!!!!
مطلب که نداریم واسه یه شمبه اینجا هم که خلوت شده چه خبره تابستون که باید شلوغ تر شه اینجا!!!!!!

بهزاد بلور در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:22pm گفته:

خفاش جان>>> از زمان کودتا 13 سانت (چقدر بی خودی حرفش شد اینجا) که دیگه هفته ای یکی یا ذو تا مطلب مینویسم ؛ فک کنم بچه ها دلسرد شدن و دیگه کمتر میان

الیشا در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 9:24pm گفته:

من همیشه اولین سایتی که باز میکنم، اینجاست
ولی نمیدونم چرا نظرم نمیاد که بدم. دیگه هم دوست ندارم نظرهای الکی بدم

MEY3AM در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 9:00pm گفته:

نه اینطوری نیست الان یچه ها یا تو سفرن یا هر کی بنوعی با درس سرو کله میزنه . ما حتی اگه نرسیم کامنت بدیم ولی همیشه اینجا هستیم

سمیه در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:50pm گفته:
موضوع: نخیرم

کسی دلسرد نشده، اینا اثرات تابستونه و بیکاری بچه ها، همشون خودشونو روز یه جایی سرگرم کردن واسه همین کمتر میان اینجا
زمستونا هوا سرد که هست همه چپیدن تو خونه،واسه همین بیشتر اینجا هستن، غررر غررر ممنوع

باران در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 9:16pm گفته:

راست گفتی یادش بخیر زمستون چه سرمائی بود قندیل بسته بودیم یه سه هفته شاید هم بیشتر گاز نداشتیم
حالا که گاز داریم تو گرما برق نداریم البته خوبه شب ها برق قطع نمیشه وگرنه تو از دست من راحت می شدی (چطور اذیتت می کردم هان؟!!!!!!)))))))))
غرغرغرغررررررررررررررررررررررررررررررررر
الان ساعت1:45 است و من هم برم بدرووووووووووووود

mehrdad در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:38pm گفته:

نوچ داري اشتباه ميكني اينطوري كه ميگي نيس نميدونم ولي اينو ميدونم كه خيلي از بچه ها به طرز مشكوكي نيست شدن حالا چرا نمي دونم. يادمه اون وقتا يه پست كه ميداد همه خودشونو خفه ميكردن از كامنت دادن ولي ي ي ي ي... اينقد الكي به هم پريدن الكي الكي كه حس كامنت دادن همه رف خيلي هام خودشون رفتن و اين خيلي درد ناكه ولي من تا چن روزه ديگه adsl كه وصل شد همش ميام اينجا و باز شروع ميكنم به كرمممممم ريزي مثه قديما ها ها ها ها

باران در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:30pm گفته:

شاید به همون دلیل باشه یا می تونه جریمه نمره های امتحان دانشگاه و مدرسه باشه بعضی ها هم کنکور دارن)))))
البته من جزء هیچ کدوم نیستم با اینکه یه درس رد شدم ))) باز هم میام ببینم چه خبره بهزاد چه میکنه مجله به کجا رسیده بی مطلب :-(((((((
چه آثار بدی داره این کودتا)))

خط خطی_مهدی در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:26pm گفته:
موضوع: نه

کسی دلسرد نشده.بعضی وقتا میره پایین,بعضی وقتا میاد بالا آمار.
اوضاع با کمی تغییر مثل قبله
تو به کارت ادامه بده.

برو البالوتو بوخور

باران در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 7:39pm گفته:

دروووووووووووووووود
امروز یه مطلب خوندم البته وقتی داشتم ظرف ها رو روزنامه پیچ می کردم تا نشکنه)))))))))))))
یادتون باشه وقتی گیلاس خوردید بعدش آب نخورید چون باعث دل درد شدید میشه!
اما این عکس آخری شلیل هم هست من یکی هر وقت شلیل خوردم معده درد گرفتم :-(((((((((

خط خطی_مهدی در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 7:20pm گفته:
موضوع: آل با لوو

به نظرم امسال آدمهایی مثل جفری که آدمهای سطحی نگر,
عقب مونده و نون به نرخ روز خور,ارزش صحبت کردن و حتی
فکر کردن رو هم ندارن.

بزار دو روزم بیان اینجا فضولی تا ببینیم بعدش چی میخواد بشه.
آخرشم سیاهی میمونه به دیگ داش بهزاد.

ترسیدم اینطوری که تو از البالو حرف زدی این رفقای جفری یهو خدایی نکرده فکر کنن تو مورد منکراتی داری!
آخه آدم در مورد البالو هم اینقدر با حرص و ولع حرف میزنه؟؟؟؟

بهزاد بلور در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:13pm گفته:

هر وقت سرو کله شون اینجا ِپیدا شد ؛ جنگ هسته ای راه میندازیم!

samira در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 3:25pm گفته:

میشه بدونیم کدوم کشور رفتی؟ درباره ی اونجا برامون مینویسی؟
بنویس ، بنویس دیگه ، آخ جون پس مینویسی؟

بهزاد بلور در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:14pm گفته:

نه عزیزم ؛ بعد از کودتای 13 سانت یاد گرفتم که برای خیط کردن نامحرما ؛ دیگه مخفی زندگی کنم. و البته مسافرت برم

آرزو در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 1:04pm گفته:

اولا؛من هر چی خودم کشتم یه نتیجه از تیکه اول مطلبت گرفتم! که آدم باید خودش جرر بده تا به یه شغل باحالی مثه مهماندار هواپیما دست پیدا کنه!(یاده حرفای مامانم افتادم: ))اینو گفتم چون هچکی در مورد اون تیکه اول حرف نزده!به خاطر همین فکر کردم سرخورده میشی!

بعدشم(به جای دوما)آلبالوووووووو رو دوست دارم!اونقدر که عین حریصا می رم یه عالمه می شورم!!(ولی..!)سه،چهار تا که می خورم،یه جوری میشم که بقیش رو دستم باد می کنه!به خاطر ترشی زیادش!
ولی مامانم امسال یه ابتکار جالبی کرد،اومد همش مربا درست کرد،اونم با دونش!اینجوری هم آلبالوها شیرین میشه،هم صبحونه من تکمیل میشه!

در مورد اون تیکه که به خاطر ساختمون نو ساز درخت آلبالو کاشتین!ما هم به خاطر همین ساختمونای رو به روی خونمون این کارو کردیم!ولی این بی شعورا(از طرف شهرداری)عین خلا اومدن قطع کردن نهالش!که یه غلطی بکنن!آخرشم هیچ کاری نکردن!می ترکن اگه ببینن یه جایی سرسبز!

آخیییییییش!راحت شدم!: ))

بهزاد بلور در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:20pm گفته:

اولا که به به خوش اومدی مادر
بعدوم (بعدش و دومآ) که خوب شد قسمتهایی از نوشته رو احیا کردی و ازت ممنونم و بالاخره که ؛ مهماندار هواپیمایی ملی ایران بودن فک نکنم زیاد جالب باشه و در کل مهماندار بودن خیلی سخته.
دیگه سفر براتون بی معنی میشه ودر روز میرن یه کشوری و دوباره برمیگردین؛ خوابتون به هم میریزه و دائما با ترس "تروریسم و سقوط" دست و پنجه نرم میکنی/
اینا رو گفتم که دیگه بترسی و مهماندار نشی و در مورد تصمیمات اشتباه هم که دیگه نگو؛ درخت آلبالو تونو میگم

aida در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 9:48am گفته:
موضوع: چال كردن

چال كردن كتاب!!!!!
يادمه مامانم كه داشت قضييه ش رو واسم تعريف ميكرد،يهو وسط حرفاش زد زيره گريه!! بحث سوزوندن و چال كردن كتاب كه ميشه نميدونم چرا، ولى مور مور ميشه تنم!!!! الانم كه اينو خوندم حالم يه جورايى شد....ضد حال بود!

بهزاد بلور در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:09pm گفته:

هیجوقت یادم نمیره که در بهارآزادی که واقعا آزادی مطلق موقتی در ایران ایجاد شد و بعدش مذهبی ها همه رو قلع و قمع هم انقلابی ها شروع شد (این رو از روی خاطره میگم نه از روی اعتقاد شخصی) ما کتابهایی که بخاطرشون انقلاب کردیم و بخاطر آزادی ای که وعده شو گرفته بودیم و بخاطرش انقلاب شد؛ کتابهای زیادی خریدیم ؛ نه تنها ما بلکه خیلی ها ؛ ولی بعدش خبر از دستگیری ها و اعدامها شد؛ کتاب سوزی ها و دفن کتاب شروع شد. ما هم چیزی نداشتیم ؛ ولی هر چی غیر از قرآن و غزلیات حافظ بود؛ دیگه به ریسکش نمی ارزید

aida در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 9:23am گفته:
موضوع: تك خورى

تك خورى ميكنين؟!!؟! پس من چى؟!!؟ منم آلبالو ميخواااااااام!

سهيل در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 9:22am گفته:

يه پيشنهاد .واسه اينکه به جعفري بگيم افکارش عقب موندس
و ما راه بهزاد ادامه ميديم

اول اينکه يه ويژه نامه بزاريم هر 2 يا 3 هفته که نويسندش بجها باشن و ادامه دهنده مطالب 13 سانتي باشيم
اما بالا ويژه نامه بنويسيم تريبون ازاد تا به بهزاد نصبتش ندن
دوم واسه اينکه مطالب از حدش خارج نشه يه چهارچوب واسش ميزاريم .و با اسم مستعار چاپ ميکنيم . اينجوري همه ميتونن بنويسن و معلوم نميشه .........

من نظرم گفتم اگه جالب نبود غر(قر؟؟) ن ز ن ي ن

بهزاد بلور در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:06pm گفته:

این ایده خوبی شاید باشه ولی اینجا دیگه جاش نیست
یادتون هم باشه که
تمساح قبل از حمله میره زیر آب ؛ قایم میشه.
من الان در مرحله تمساحم

سمير در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 12:49pm گفته:

اما به نظرم يه ذره خطرناكه و وخيم تر ميشه اوضاع!

نميدونم!

mehrdad در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 9:43am گفته:

موافقم نه بابا تو فلفل نخوري ترشي مي شيااا دمت جيز افرين به افكارت موافقم ولي...

سمير در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:12am گفته:
موضوع: COUP D'ETA

يادم نمياد واسه چي ولي يه جاي ميخاستم بگم:
انقلاب 13 سانت، ديدم بي معنيه چون انقلاب يه حركت از پائين به بالاس (مردم شروعش ميكنن) و در نهايت حكومت با جاه و جلالش عوض ميشه و يه جنبش اجتماعيه..مثالش واضحه

ولي ميگم كودتا... چون جنبش اجتماعي نداشت.و بهزاد بلور همچنان بهزاد بلور مونده.. رسمش همونه و نظامش تغيير نكرده.. (حكومت ثابت مونده) فقط يه جانشنيني افكار و نوشتار صورت گرفته...

13CM COUP D'ETA

بهزاد بلور در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:04pm گفته:

والا با تشکر از تعبیر و تشبیه؛ اینو یاد آوری کنم که منظورم از کودتا عکس العملی بود که با سواستفاده از نوشته 13 سانت بر ضد من و ما کردن و این لامروتی و نامرامی ایه که یه روزی تقاصشو می دن.

Reza siavash در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:00am گفته:

بزی حیف شد حرف از میوه زدی ولی یه خیار چمبر به جفری جون هدیه ندادیا؟؟؟
اونم دل داره.....گشنش میشه خوب.

بهزاد بلور در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:02pm گفته:

ایده خوبیه ولی هم جالیزای خیار دست خودشونه ؛ برن بچینن و لذت ببرن

کامران در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 7:47am گفته:
موضوع: آلبالو

تو هم رو چیزایی دست میزاری که آدم رو میبره به هزار سال پیش . بهتر نیس بهت بگم زلیل شی بز بز (؟_؟)

خب حالا بریم سراغ آلبالو :

آلبالویی که راجبش نوشتی منو یاد دوران دبستان و دختر خاله هام و دختر دایی هام انداخت حالا چرا ؟ الان میگم :
اون وقتا یعنی 100 سال پیش من رو میفرستادن بیرون که برم براشون آلبالو خشک بخرم اگه یادت باشه تو کیسه های نایلونی کوچیک آلبالو خشکه بود که میفروختن پونزه زار یعنی یه تومن و پنج زار . چه حالی میداد یادش بخیر بعدش هم هسته های آلبالو رو تو دستمون میگرفتیم و جنگ هسته ای را مینداختیم . هسته رو میگرفتیم بین انگشت شصت و اون انگشتی که تو دماغ میکنن ( اشاره منظورم بود ببخشید ) و با فشار پرتاب میکردیم به طرف هم دیگه . یادش بخیر .

من آلبالو رو دوست می دارم ( پریماه زلیل شی ) ولی گیلاس رو بهش ترجیح میدم یاد جاده هراز و خونه ییلاقیمون افتادم تو منطقه ای به اسم " گیلاس " بالای نیاک . ~_~ زلیل شی بز بز تو بعضی وقتها خوب با مطالبت دهن آدم رو آسفالت میکنی یااا .

خیلی حال کردم با آلبالو .

آلبالویی باشین .

-------------------------------------------

یه شمبه :

لوگو ( پرچم سابق ) ( بهزاد اصلاً دلم خواست بگم لوگو ) نداریم یعنی یه دونه داریم ولی ضعیفه .

پادکست : نداریم اگه نرسه خودم مجبورم زر بزنم .

عکس : نداریم

مطلب : کم داریم

برو بکس وبلاگ : پس بگو هیچی نداریم دیگه خیالمون رو راحت کن .

زووود مطلب بدین زلیل شده ها (^_^)

بهزاد بلور در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:00pm گفته:

با استناد به حرف کامران من یادم رفت که توو زرمفت ایکبیری ؛ بگم که یه قمست به مجله اضافه بشه و چه بهتر که از اینهفته اضافه بشه و اون سوال و جواب هستش یا مثلا " سین ؛ جین" که شامل سوالات شما از من و جوابهای من به شما خواهد بود.
نظر بدین بینم

سمیه در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:31pm گفته:
موضوع: شرط داره

موافقم فقط یه جوری برنامه ریزی کنین که هر بار سوالا یه رویه ی خاص داشته باشه، یکی از مشرق نباشه یکی از مغرب

باران در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:35pm گفته:

لازم نیست بی برنامه ریزی بهتره من سوالام یکی از شرقه یکی از جنوب یکی از غرب یکی از شمال چه کار کنم اونوقت هان ؟؟؟؟؟
البته به جای یکی ها 10000 به توان هرچی دلت خواست می تونی بزاری)))))))))

باران در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 8:05pm گفته:

من قبول دارم این قسمتو چون این بار دیگه جریمه نمی شم از سوال پرسیدن بیش از حد چون خودت این قسمتو گذاشتی :-)))))

samira در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 7:03am گفته:

دلم آلبالو با نمک خواست آخه من آلبالو رو با نمک میخورم ، یه 5 کیلو آلبالو گرفته بودیم منو داداشم دو روزه تمومش کردیم!

بهزاد بلور در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 6:31am گفته:

بچه ها الان دیدم که زرمفت ایکبیری (تصویری) به ته مجله اضافه شده؛ برین و از اندازه کوچیکش حرص بخورین

Sara در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 7:13am گفته:

زر تصويري هم كه آلبالوييه!! : )

زیگعلی در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 5:47am گفته:

من بالاخره یوزر نیم پسورد اینجا رو پیدا کردم .... ووووووی صد ساله کامنت ندادم

اتفاقا از پنجره ی اتاقه من ! شاخه های بالایی درخت آلبالوی باغچه قابل دسترسیه و عصرها با یه بشقاب دارم بهش ناخونک می زنم

زیگعلی !

سمير در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 5:24am گفته:

واقعن اين آلبالوها بعده 25 سال ميرسن.... يعني به عبارتي هميشه 25 سال عقبن...

اما خوده آلبالو:.... وقتي زياد ميخورم احساس غش كردن بهم دست ميده... و يه جورايي سرديم ميشه (اگه از نظره علمي سردي و گرمي اثبات شده باشن)...

وهيچ وقت اون چايي البالويي كه درست كرديم رو يادم نميره... واي چه مامان بودددد..چه خوشرنگ شده بود... مثه رنگ اين نوشته هاي پائين متن شده بود!!!

واي اين عكس اخري اونا شليل و هلو ان؟؟‌؟ واي اونا هم خيلي ميوه هاي خوش اندامي هستن!!!! :))))

بهزاد بلور در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 6:30am گفته:

آره این هلو و شلیلها کوچیک بنظر میان ولی واقعا اندازه یه گوله بزرگ برفن؛ خیلی درشتن ؛ اون انگورام همینطور.
پریروز رفتم سه نوع هلو خریدم؛ زرد؛ سفید و نارنجی. از همه بیشتر زردا مزه داد؛ سفیده آبدار بود و نارنجیه خیلی خیلی بی مزه.
از این جمله "میوه خوش اندام" خوشم اومد

سمير در تاریخ Wed, 07/16/2008 - 5:04am گفته:

اينقده دارم از دسته اين جفري عصباني ميشم كه نگووو...

شده دقيقن عينه اين مامورايه ا.ط.لاعات سايه به سايه دنبالت...

ماها تلفنا و برنامه هامون شنود ميشه، اينجا وبلاگ و نوشته هاش روئيت ميشه...

اخ خدا نسله هر چي فضول و دردسر ساز رو از رو زمين بكنه كه از اين فضولي هاشون ديگه نون نخورن.

الیشا در تاریخ Tue, 07/15/2008 - 11:07pm گفته:

من هیچ حرفی واسه گفتن ندارم.

مطلبُ خوندم، بدجور دلم آلبالو خواست. میرم که از تو یخچال آلبالو بخورمُ بعدش هم لالا

بعدا میام نظر وِل میدم (کپی رایت پایا)

ساعت: 3:37

طناز در تاریخ Tue, 07/15/2008 - 10:56pm گفت