وب سایت رسمی بهزاد بلور



صبحانه در موقعیتی بهتر

بهزاد بلور

2008/07/19

الان صبح جمعه است و همزمان با پخش برنامه روزهفتم که یه روزی توش بودم و یه روز دیگه توم رفت؛ دارم توو شهری که هستم شیرقهوه میخورم.

به خودم گفتم که وبلاگ قرار بود که یادداشتهای روزانه باشه نه خطابه های سازمان ملل یا که محل چاپ داستان؛ یا محل سخنرانی یا اعلامیه یا ضبط غیرقانونی آهنگ! البته وبلاگ برای ما ایرانی ها که دنبال یه روزنه آزادی می گردیم؛ حکم آچار فرانسه رو داره و از این روزنه همه کارهامونو میخوایم انجام بدیم (باز شروع کردیم سخنرانی).

نور نزدیکهای ظهر و بتون و آجر و شیشه و لیوان

حالا دارم صبحونه مو با شما تقسیم می کنم (تنهايى؛ دکوراسیون مدرن؛ سرسام موزیک و قهوه بدون شیکر)؛ چون توو یه ساختمونی دارم قهوه میخورم که معماریه خیلی جالبی داره. زمان جنگ و اشغال این کشور تانکها نصف این ساختمون رو منفجر کرده بودن و حالا اومدن اون قسمت متلاشی شده اش رو یه ساختمون مدرن شیشه ای ساختن و اینجوری یه ساختمان دوزیستی! (مثل وبلاگ برای ایرانی ها) بنا کردن.

اینا رو با دوربین روی کامپیوترم گرفتم، نق نزنین

فاصله بین دیوارهای شیشه ای داخل و قالب بتونی و آجری قدیمی ساختمون؛ خوشبختانه یه گونی انداختن وسطش که معلوم بشه شیشه کجاست.

داخل قالب شیشه ای این ساختمون نشستم (یعنی قسمت نوسازش) یعنی که دور قسمت شیشه ای، خرابه های ساختمون قدیمیه. من داخل دیوارهای شیشه ایش نشستم و دارم به خرابه هاش نیگا میکنم؛ یه ور دیگه دیوارش یه منظره ى مصنوعیه (تصویر همین ساختمون و میدونش زمان اشغال تانکها). از یه طرف صدای موسیقی از ضبط صوت میاد و از یه طرف زر زرِ تلویزیون که بیرون در گذاشتن که مشتری جلب کنه. در عین خرتوخریش چون خیلی باسلیقه ساخته و زینت شده؛ دل نشینه. من و یاده پیتزای قورمه سبزیه گروه کیوسک میندازه! (دموکراسی دینی؛ پیتزای قورمه سبزی!)

یه دیوار کاملش یه عکس بزرگ سیاه و سفید از خرابیه این میدون از زمان اشغاله! به این میگن منظره مصنوعی!

بعد از 5 روز هنوز نتونستم یه صبحونه درست حسابی ابنجا بخورم (برعکس آمریکا و صبحونه های محشرش: پن کیک و مربای تمشک و یا حلیم با میوه!). دو بار هم هتل عوض کردم و تنها مرضی که گرفتم، شونه درد شدیدیه که ول کن نیست. پریشب رفتم ماساژ، به حدی محکم ماساژم داد که پهلوهام و دستم کبود شده. بنابراین الان که دارم می نویسم فشار دادن دگمه"پ" (آآآآآخ) روی کی بوردم یا برداشتن لیوان قهوه؛ کار دردناک و طاقت فرسایی شده. برای این عکس ژست گزفته بودم، چقدر مصنوعی شده!

"صبحانه در موقعیتی بهتر" حکایت الان منه؛ صبحانه خوردن فقط خیک و پر کردن نیست؛ محیط هم باید خوردنی باشه یا حداقل اشتها آور. قربون این قهوه خونه برم و قربون استعفا!!! که باعث شد الان بتونم با خیال راحت زمان پخش برنامه روزهفتم (که زیگعلی داره جورشو می کشه) بشینم یه پایتخت دیگه و به آینده فکر کنم... شبهای جمعه با شما از تلویزیون؛ دوباره ... ولی با ...ماهواره ( قافیه داشت).

همین دیگه؛ نه سخنرانی ای نه فرضیه ای؛ فقط صبحونه در موقعیتی بهتر. اینجا هم شما از امروزتون بنویسین؛ ببینم چیکارا کردین. 

اظهار نظرها:

MEY3AM در تاریخ Tue, 07/29/2008 - 8:43pm گفته:

دررووووووود
سلام دوستان امیدوارم حال همه خوب باشه غیبت چند روزه مارو ببخشید میرم که 12 رووز غیبت رو جبران کنم

باران در تاریخ Sun, 07/20/2008 - 9:00pm گفته:

من صبحانه ام یه استکان چای فقط مختصر چون حوصله ندارم چیزی بخورم مگه وقتی حالم خوب نباشسه و باید صبح قرص بخورم یه کمی نون و مربا هم با چای بخورم.

Armin در تاریخ Sat, 07/19/2008 - 9:17pm گفته:

جدیدا همش از صبحونه و خوردن و میوه مینویسی..!!!
انقدر هم خوب حس رو انتقال میدی هر بار میخونم گرسنم میشه...!!!!!!!!!!!
من رفتم قیمه بخورم..!!

farideh در تاریخ Sat, 07/19/2008 - 6:42pm گفته:

هزار بار بهت زنگ زدم.اینقدر بی خبر موندم که مجبور شدم اینجا اگهی بدم.من گمت کردم.بهزاد کجایی؟؟؟؟...

بهزاد بلور در تاریخ Sun, 07/20/2008 - 1:54pm گفته:

بی خود کردی آگهی دادی (مثلا یه خورده طنز داشت) ؛ دفعه بعد پیام فوری بده

سمير در تاریخ Sat, 07/19/2008 - 6:39pm گفته:

حيف كه الان دارم ميرم تهران...

هميشه مجله زود ميچاپيداااا حال اينسري... شانسه ماا

خدافز

من اومدم جهنم!

امین در تاریخ Sat, 07/19/2008 - 5:23pm گفته:

اگه بخوام از جمعه بگم باید بگم بعد یه هفته درس خوندن تنها روز تعطیلمه و فقط می خورمو می خوابم امروزم که بازم درس درس درس

امین در تاریخ Sat, 07/19/2008 - 4:45pm گفته:

با اجازه صاحب خونه می خوام به اندازه ی دوری هام بگم دروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود ولی الان احتمالا کسی دیگه منو یادش نیستو میگین که دیگه کیه تازه اومده ولی می خوام بگم هنوز زندمممممممممممممم

mehrdad در تاریخ Sat, 07/19/2008 - 5:56pm گفته:
موضوع: تو هنوز

تو هنوز زندهي؟

خوبي اميييين جان پسرم؟:x

زهره دختر شبای پاییز در تاریخ Sat, 07/19/2008 - 3:47pm گفته:
موضوع: سلامممم

من جمعه تا ساعت 12 ظهر خوابیدم.ساعت 2 ناهار خوردیم و ساعت 5 با مامی و بابی و آبجی و داداشا ویکی از فامیلامون رفتیم برغان(بالاتر از کرج طرفای هشتگرد).تا ساعت 11 شب اونجا بودیم.جای شما خالی خیلی خوش گذشت. بعد اومدیم خونه ساعت 2 بامداد خوابیدیم

حالا امروز:طبق معمول ساعت11:30 از خواب بیدار شدم.

ساعت 14ناهار خوردیم

16 خوابیدم تا 18:30

18:30 تا 19:30 موسیقی گوش دادم

19:30 تا 20:20 بعد یک ماه اومدم(آخه تا 18 تیر امتحان داشتیم و من واس دونستن نمره ها تا 22 تیر رامسر بودم و بعد...) تا یه سری به جهان به شما دوستای گلم بزنم

بعدشم بابا میاد و شامو سریالای سه در چار و ترانه ی مادری و روزگار جوانی(البته تکراریه) ولی ما بنا به علافیمون میشینیم نگاه میکنیم و بعد لالا و بعد یه روز دیگه و.....
حال کردین چه روز مفید و پر مشغله ای داشتم. حالا می رم به بقیه ی برنامه ی پر مشغله و حساب شده ام برسم.

شب خوش برو بچ

بهزاد بلور در تاریخ Sun, 07/20/2008 - 1:56pm گفته:

بهترین گزارش علمی از یک روز بود, شبیه برنامه های تحقیقی علمی شد "رفتار شناسی انسانهای ایرانی ؛ جنس مونث"

زهره دختر شبای پاییز در تاریخ Sat, 07/19/2008 - 3:25pm گفته:
موضوع: سلام

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممم.یوهو من اومد.

سلامممممممممممممم بهزاد سالار مایی به خدا

سلام برو بچ.

دلم کلی واستون تنگیده بود.

Najwa1620 در تاریخ Sat, 07/19/2008 - 12:17pm گفته:

انگار اینجا خاک مرده پاشیدن !!!!!

hamed_pour_gh در تاریخ Sat, 07/19/2008 - 10:16am گفته:

(نيشي تا بنا گوش باز!!!) نه بهح عكس هاي اون دوران مذهبي يازي و نه به اين بي عكسي بچه ها !!!!
اغلب همه اين جا بي عكس شذن...(نيشي تا ينا گوش ياز)
از جمله بي عكسان..من!!!(نيشي تا ينا گوش باز)

سمير در تاریخ Sat, 07/19/2008 - 1:39pm گفته:

اره اون موقع به راحتي ميشد كامنتا رو از رو عكس خوند... حالا همه شكله همن! بايد رو اسما توجه كني!

aida در تاریخ Sat, 07/19/2008 - 9:17am گفته:

خب من كه ديروز نبودم واسه همين واسه امروز رو ميگم:
ساعت يه ربع به 8 بيدار شدم بدو بدو رفتم مدرسه همون اول كار كلى دعوام كردن كه چرا دير اومدى،كجا بودى و از اين حرفا!!!! سر همه ى كلاسا خواب بودم و چرت زدم تا اينكه نيم ساعت پيش اومدم خونه!! هيچ كار مفيدى هم انجام ندادم......ببينين من چقده فعالم!!!!!! روز خيلى پربارى داشم،يه كم از من ياد بگيرين!!! هررررررر هررر

hamed_pour_gh در تاریخ Sat, 07/19/2008 - 7:07am گفته:

(نيشي تا بنا گوش باز!!!)
نگو كه رفتي "جشن آزادي اسراي حزب الله" رو پوشش خبري بدي!!! (گرگرگرشرشرشر)

يا هم..(نيشي تا بنا گوش باز!!)
تو قبرسي؟!؟! (نيشي تا بناوش باز!!)
كدوم طرفش؟ طرف تركا يا قسمت يونانيش؟!؟!

بهزاد بلور در تاریخ Sun, 07/20/2008 - 1:57pm گفته:

نه بابااونجا هم نیستم ؛ دیگه هم لطفا حدس نزنین ؛ اومدیم و درست در اومد !

علی ج ی گ ر در تاریخ Sat, 07/19/2008 - 4:43am گفته:

در حیرتم از این مرام مردم پست

از این طایفه زنده کش مرده پرست

به ذلتت بکشندش به جفا ، به عزت ببرندش کف دست

من همیشه یاد این شعر می افتم

مهتاب 63 در تاریخ Sat, 07/19/2008 - 3:13am گفته:

دروووووووووووووود به همه دوستاي قديمي و بهزاد عزيزممممممممممم

خوبيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه خبر از روزي كه بهزاد رفته از شب هفتم ديگه خيلي حالم گرفته شدهههههههههه هر كي ميدونه ساعت روز هفتم رو بهم بگمه مرسي........................... قربوقه همتوننننننننننننن بوووووووووووووووووووس دوستون دارممممممممممم

فعلا بدرووووووووووووووووووووووووووود...

احمد در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 8:57pm گفته:

من تابستون که میشه دیگه شب و روزم جاش عوض میشه.

9.30: صبح پا شدم کالایی که میسیده شده رو یه نگایی کردم.
10 صبح: برای صبحونه رفتم 2 عدد نون سنگک خشخاشی گرفتم. اومدم خونه با پنیر خالی خوردم.
تا ناهار بی کار بودم.
قبل از ناهار خبر فوت شکیبایی رو از تی وی شنیدم و به 34 نفر که تو گوشیم اسمشون سیو بود اس ام اس تسلیت فرستادم.
سر ناهار خط خطی زنگ زد که پروندمش.
بعد ناهار مهدی خط خطی زنگ زد دوباره که ایندفه نپروندمش.
بعد آرش زنگ زد و کلی کسش.ر گفت.
باز خوابیدم.
6بعد از ظهر رفتم ملزومات سفر به یه جایی رو با مهدی دوستم تهیه کردم.
اودم خونه یکم الافی تا شب.
10 شب: یه حموم رفتم و سر و صورت و پشم و فیلی هارو صاف و صوف کردم.
بعد نشستم پای پی سی و اینترنت
بعد باز با مهدی دوستم رفتیم تعدادی دیگر از ملزومات سفر رو آماده کردیم و تو ماشین جاسازی کردیم.
1 شب اومدم بخوابم که گفتم یه سری به بهزاد و بچه ها بزنم ببینم چطورین خوبین خوشین در سلامتی کامل به سر میبرین هوووووووو

والا حضرت امین در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 8:36pm گفته:

من یادم نمیاد اصلا توو عمرم یه بارم یه صبحونه مشتی و با کلاس خورده باشم . یا با عجله بوده یا نبوده . ولی من هنوز نمیدونم تو کجا هستی و کجا این صبحونه رو حوردی؟ من نمیدونم یا همه نمیدونن اصولا ؟
................................
من امروز هیچ کاری نکردم . خونه نشستم . اصلا حوصله ندارم . مگه چقد میشه رفت بیرون و جاهای تکراری و آدمای تکراری .
اجتیاج به یه هیجان دارم.
آها . با علی الو هم حرفیدم امرووووووووووووووووووووز

اینم از امروز من .

گیسو در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 8:31pm گفته:

صبونت یه جورایی هنری بود!!!!

امروز بعد از مدتها بالاخره هوس پیانومو کردم نشستم پاش تمرین

کردم و هی تمرین کردم ولی انگار نه انگاردستام کاملا خشک شده بودن

و همه قطعه هایی هم که میدونستم کمابیش یادم رفته بود.

خسرو شکیبایی ...هنوز باورم نمیشه.. اولین هنرمند

بازیگری بود که از شنیدن فوتش بی اختیاراشکم درومد

بازی با احساسشو هیچ وقت فراموش نمیکنم بازم میگم "بااحساس"

بی نظیر احساس به خرج میداد برای نقشش .

والا حضرت امین در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 7:48pm گفته:

دیگه داره حالم بد میشه . سرعت خیلی خیلی اعصاب خورد کن شده .
می بینم که همه در سوگ خسرو شکیبایی نشستن. البته من به همه هواداراش تسلیت میگم .هنرمند خوبی بود . خدایش بیامرزد
ولی یه کم با حرف elmira موافقم . همین .تموم . ادامه ندین . من معذرت میخام .تسلیم.

Shadi در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 7:40pm گفته:

منم 9 صبح با صدای تلفن بيدار شدم. همين كه جام عوض شده بود و رو تخت خودم نبودم به اندازه كافی زجر آور بود، ديگه با زنگ تلفن شد نور الا (علا؟) نور. بعد هم يه قهوه خوردمو رفتم سر كار طرفای 8:30 هم رسيدم خونه. روز خسته كننده و پر كاری داشتم. الانم از خستگی چشمام ميسوزه، گشنمه، فردا هم بايد برم سر كار دو باره مااااماااااان

والا حضرت امین در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 7:37pm گفته:

دروووووووووود
بالا خره بازم اومدم . کارت شبانه اس دیگه . یه شب آدم خواب میمونه ...
هنوز نخوندم چی نوشتی . این نظرم دادم که لال از دنیا نرم !!!

رسول در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 7:32pm گفته:
موضوع: بعد از یک

بعد از یک فوتبال خوف روز قبل صبح در کمال سحر خیزی و جون نداشتن در حالی که رو پام بند نبودیم پا شدیم با دوستان رفتیم درکه.بعد که یه کیکی با شیر کاکائو خوردیم دوستان حس کردن که تو معدشون سونامی و طوفان کاترینا اتفاق افتاده یعنی که نیمه مسموم شدن.می گمتن ت, چرا هیچیت نشده .حتما ضد مسمومیت بودم D:D:
بعدم کلا یه جا اطراق کرده هر چی دمه دس بود ریختن تو معده.بعدن متوجه شدن که طوفان کاترینای 2 و سونامی 2 داره اتفاق میوفته!!همش هم ناشی از بی کاری بود نمی شد هم وسط ظهر برگشت.فکر کن ظهر بالای کوه بخوای برگردی.خلاصه برگشتیم و الانم کلی خوابیدیم و اومدیم دنبال زندگیمونD:D:

اگه کسی فهمید چی گفتم به منم بگه!!!!

سمير در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 6:53pm گفته:

ديشب وقتي خابيدم 4.5 ديقه به بعد بود.. وقتي بلند شدم 6.30 بود رفتيم يه جايي به اسم تاريك دره... يه جايه سبز و همراه با چادر ايلياتي ها + سگ+ بز و گوسفند+ سرماااا

صبحونه رو در دامن طبيعت خورديم و از سرما به خودمون لرزيديم، گوساله بقل كرديم..

بعد رفتيم يه جايي به اسمه معدن سنگ كه خيلي مرتفعه... و اونجا هم با طبيعت و بز و گوسفند و مارمولك و سكوت مطلق خوش و بش كرديم (وقتي از ماشين پياده ميشي سنگيني سكوت احساس كر بودن رو بهت ميده)

ناهار ساعت 3 خورده شد... و يه ابگوشت كلم بوددد كه از بس خوردم به مرز خفگي رسيدم...

عصري هم يه سر رفتيم بيرون تخمه شكونديم... و الان اومدم خونه!! و ياده درسام و گرمايه تهران و امتحانهاي در راه كلافم كرددددددددددددد... شر شر گريهههه

Reza siavash در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 6:33pm گفته:

دوستان اگه میشه تو مجله یه شمبه یه بخش در مورد خسرو شکیبایی بنویسید.نمیدونم والا خودمو رها کنم بغضم میترکه و میزنم زیر گریه.

elmira در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 6:32pm گفته:

اومدم بعد از 600 هزار سال=))) دلم برا اينجا تنگ شده بود هر چند كه مى اومدم و ميخوندم و بودم...
من كه امروزم همش همراه با انگشت درد بود:( انگشت هاى پام درد مياد و همش درد كشيدم:(
ولى چيزى كه به خاطرش كامنت ميدم مرگ خسرو شكيبايى !!! يادم نمياد نه تو اين وبلاگ نه جاى ديگه اى "به جرات ميگم" تو اين چند سال اخير كسى ازش حرفى زده باشه!
دوباره مرده پرستيه ما ايرنيا:X!!!!!

سمیه در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 6:58pm گفته:

نه المیرا جون اینطوریا هم که میگی نیست، به نظرت ماها در برابر یه هنر پیشه چه کاری میتونستیم بکنیم و نکردیم غیر از دیدن کارهاش؟؟؟

مرده پرستی هم یه عبارت شده وگرنه به معنای واقعی کلمه اینجوری نیست،انتظار نداری که ما شبانه روز اسم یک یک هنرمندا و پیشکسوتا رو ببریم و ازشون قدر دانی کنیم؟ وقتی هم که میمیرن یادی ازشون میکنیم چون جای خالیشونو حس میکنیم، اینا فقط یاد بوده نه پرستش...

elmira در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 9:47pm گفته:

اينو زير نظر سميه ميدم ولى منظورم به احمد و رضا سياوش هم هست! به نظر من خيلى خوبه كه ازشون تو اين اواخر قدردانى كردن! و واقعا ارزشش رو داشتن اما من نميفهمم چه معنى ميده تا 1كى ميميره همه ميايم اظهار ناراحتى ميكنيم و اگه خواننده باشه اهنگاشو گوش ميديم هنر پيشه باشه فيلماشو ميبينيم و... مسلمه كه هر كسى از از دست دادنه يه عزيزى ناراحت ميشه اما به نظرم گفتنه تسليت و اعلام ناراحتى چيزى رو حل نميكنه! البته قصد و منظورى به كسى ندارم كلا گفتم چون از صبح امروز تو هر جايى كه رفتم 1 سرى تيترها و پست ها كامنتهاى دردناكه تسليت و از اين چيزا ديدم!

رضا سياوش مرسى از يادت:P

احمد در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 6:47pm گفته:

اتفاقا در مورد خسرو شکیبایی مرده پرستی اتفاق نیفتاده چون این آخریا ازش زیاد تقدیر شد. ما مردم عادی هم چکار میتونیم بکنیم جز تسلیت؟

Reza siavash در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 6:46pm گفته:

نه اتفاقا.تا اونجا که من میدونم چند وقته دارن برای هنرمندا مراسم بزرگداشت و قدردانی میگیرن ولی در کل حرفت ....ای

ضمنا امروز یاد تو و ممد 63 افتادم.یادم تو را فراموش (بی جا)

Reza siavash در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 6:27pm گفته:
موضوع: یاد خسرو

یاد خسرو شکیبایی زنده باد و روحش شاد باد.

احمد در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 6:30pm گفته:

درگذشت رضای "خانه ی سبز" و "بابای فرید جینگل برت" و "دایی علی پهلوان نامدار" خسرو شکیبایی به همه تسلیت.
من عاشق گفتن حرف "سین" ش بودم ولی خیلی زود رفت پیش خدا...

---------

در ضمن به زودی میگم امروز چیکار کردم...

Reza siavash در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 6:25pm گفته:

نکته جالب اینکه با اینکه از 6 ماه پیش که من خودمو جر دادم که اسم سیاوش قمیشی(فداش بشم،قربونش میشم من براش میمیرم) رو تو کامنتام نیارم بچه ها یکی در میون اسمشو میارن...بابا دمتون گرم.
اگه به اون م.چ کلمه bastard رو نسبت دادم و کسی بدش اومد عذرخواهی میکنم.ولی به همتون یه توصیه میکنم تا اونجا که فهمیدم:(از این حرفای ،ما در این حد نیستیمو اینا هم بی خیال)
جلوی همه چی کوتاه نیاید چون ممکنه همون باعث نابودی شما بشه،نمونش همین چیزایی که در بخشای مختلف رو سر مردمه.
یکی موجب نابودی موسیقی،یکی موجب نابودی اقتصاد.....

Omid_gol_pesar (not verified) در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 5:22pm گفته:

به ياد داش امير
خيلي مخلصيم
ساعت 21:49 به وقت هرجا كه امير هست

Omid_gol_pesar (not verified) در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 4:25pm گفته:
موضوع: ذليل شي

ذليل شي بهزاد!!!!!!!!!
امروز چه روز عجيبي بود يكي در ميون خوشحال و ناراحت شديم!!!
هم غصه بخون با من تو اين قفس بي مرز
لعنت به چراغ سرخ لعنت به چراغ سبز

سهيل در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 4:06pm گفته:
موضوع: درووود

درووود

Sara در تاریخ Sat, 07/19/2008 - 6:18pm گفته:
موضوع: صبحم بخير

جمعه، 9:25 صبح:
تازه يه 15 دقيقه هست كه رسما از خواب پاشدم. فعلا از تختم تكون نخوردم، و طبق معمول اول اومدم اينجا و ميل هام رو چك كردم. فعلا از خبر فوت خسرو شكيبايى خيلى شوكه هستم، ياد هامون افتادم، كيميا، كاغذ بى خط... زندگى و مرگ عجيبن!
-----------------

ظهر شنبه ست و دارم اينا رو اضافه مى كنم:
جمعه بعد گذاشتن كامنت بالا، يه نگاه سريع به نوشته هاى بهزاد كردم و يه دو جاش رو درست كردم، بعد پريدم توو حموم، بعدم صبحونه، و بعدم رفتم دانشگاه دو تا كار داشتم كه انجام دادم.
يه كم از 12 گذشته بود كه اومدم خونه. بعد نشستم پاى چت كردن با بچه هاى وبلاگ و بقيه دوستام. ناهار رو هم وسط چت خوردم، و همينطور يه چند دور مطلب بهزاد رو خوندم كه مطمئن شم همه چى OK هست.
راستش مى خواستم برم خريد (خوار و بار) كه چون هوا اوضاعش خراب شده بود (بارون تند، رعد و برق وحشتناك، و ... ) ديگه بى خيال بيرون رفتن شدم.
عصر كمى با داييم كه پيش كانگرو ها زندگى مى كنه، چت كردم. دنبال يه آهنگى هم توو اينترنت مى گشتم كه پيداش كردم.
گشنم نبود واسه همين برا شام ماست ميوه اى خوردم و يه كم سبزيجات و توت فرنگى.
آخر شب هم فيلم شوكران رو نگاه كردم. فيلم كه تموم شد كمى از 12 شب گذشته بود، رفتم مسواك زدم و لباس خوابم رو پوشيدم و بعد زنگ زدم يه 3 دقيقه با دوست پسرم حرف زدم. يه كم بعدش هم چراغا و لپ تاپ رو خاموش كردم و گرفتم خوابيدم (البته كلى فكراى جوروجور زد به سرم تا خوابم برد بلاخره.)

AmirKG در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 2:34pm گفته:

ساعت 19:02 دقیقه عصز جمعه
_____
دو خبر

اول متاثرم از خبر وداع استاد شکیبایی

دوم مجبورم بنا به دلایلی ( هم کاریه هم شخصی) با وبلاگ برای همیشه خداحافظی کنم ،

امیدوارم یه روزی بهترین روز ها رو توی تلوزیون بی بی سی با بهزاد بلور داشته باشیم تا یه خاری باشه 13 س ا نتی تو چشم بعضی ها

از همگی ممنونم ، مرسی خیلی چیزا یاد گرفتم...خد ا نگــــهدار

بهزاد بلور در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 6:59pm گفته:
موضوع: تی فدا

من نمیدونم که این سکته های ناگهانی وبلاگی کی تموم میشه ؟!
حالا اکه کامنت نمی نویسی؛ ولی بازم بیا ؛ مثل روح سرگردان ؛ از چشمها پنهان!

mehrdad در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 4:48pm گفته:

اخي اي بابا كجا ميري واسا يه كم ما رو حرصصص بده هر هر

از اينترنت كلن ميري يا از وبلاگ؟

Reza siavash در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 3:02pm گفته:

حتما میخوای بری یه شهر دیگه...ها چه جوریه ؟؟؟

AmirKG در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 3:22pm گفته:

راستش نه ، هر چیزی یه چوب خطی داره ( کپی رایت سیاوش قمیشی)

تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره ...
میدونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه

( کپی رایت سیاوش قمیشی)

سمیه در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 6:02pm گفته:
موضوع: ...

تو یادمون همیشه میمونی ساعت کوچولو

Omid_gol_pesar (not verified) در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 2:43pm گفته:

امير جان دلم برات تنگ ميشه هر وقت تونستي بازم بيا منتظريم

AmirKG در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 3:05pm گفته:

نظر لطفته مرد ، منم دلم برات تنگ میشه جای من ساعت اعلام کن تا روز سالگرد ساعت بیگ بن لندن ( روزی که خودم اولین کامنتو در کردم )
همیشه اول باشی

Omid_gol_pesar (not verified) در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 4:10pm گفته:

9كرتيم داشي.

Najwa1620 در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 1:59pm گفته:

صبحانه چیز آنقدر مهمی نیست که دربارش بگم..فقط همین که حلیم میل فرمودم...

ولی این خبری که دادن بچه ها.....یه لحظه شوکه شدم...مرگ شکیبایی...

و یاد یه مطلبی از یه کتابی افتادم که میگفت : اگه دستاتونو به حالت پرواز بلند کنین...انتهای دست راست زندگیه و انتهای دست چپ....مرگ....یعنی به همین نزدیکیه....

....روحش شاد..زندگیتون پربار باشه...طولش مهم نیست !
(به نظر میاد بهزو تو بوسنی یا هرزگوین باشه...)

Reza siavash در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 2:57pm گفته:

بنده امروز بعد از بیدار شدن بعد از کارای تکراری هر روز شامل صبحونه شامل حلوا ارده(طرف چربی کم میرم مثه کره) و **** اومدم پشت سیستم...شروع کردم به تمرین، کاری که 9 ماهه شدید دنبالشم...بعدا بتون میگم...باشه؟؟؟ چند تا صفحه اینترنتی مورد علاقمو نگا کردم... دوباره به تمرین ادامه دادم.ساعت یه رب به دو رفتیم ناهارو زدیم که شامل کتلت بدون گوشت و با سویا بود.البته فقط واسه من، چون 7 ماهه گوشت قرمز نمیخورم((بزی زلیل شی که دمت گرمه)).البته سرخ کردنی هم خیلی کم میخورم.
نشستم یه 40 دقیقه روز 7 گوش دادم ....گرفتم یه چرتی زدم ...تا الان
فردا هم قراره برم اولین کلاس تربیت بدنی ترم تابستونی ...تموه دیگه یه ماه برم.
توی یه روز 2 تا تربیت بدنی دارم.1 و 2...تو این گرما...خدا بخیر کنه...
بزی این عکس آخری کلی روحیه آدمو شاد میکنه!!!!!!!!!!!!!!!

کوچه گرد در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 12:53pm گفته:

درووووووووووووووووود

صبح با صدای مامانم از خواب بیدار شدم که پاشو بریم خرید، الانه که همه میوه تازه ها تموم بشه و گندیده هاش به ما برسه!

به یکی از میدون های تره بار رفتیم و میوه و سبزی و از این جور چیزها خریدیم!

یه طرفه میدون غرفه زده بودن و شورت و جوراب و.... می فروختن! من هم که دیگه طاقتم از دسته شورتهای پاره ام طاق شده بود، 3 تا شورت نو خریدم! جاتون خالی خیلی خوشگل و گل گلیه ان.....

بعد به یکی از فروشگاههای زنجیره ای رفتیم و یه سری چیزای دیگه از جمله یه ساعت دیواری خریدیم! آخه چند وقت پیش میخ ساعت دیواریمون شل شده بود و از روی دیوار پرت شد پایین و خورد خاکه شیر شد!

حالا هم 3 تا شورت نو دارم و هم یه ساعت دیواری نو....

hamed_pour_gh در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 2:27pm گفته:
موضوع: پرت شد؟!؟!

(نيشي تا بنا گوش باز!!!)
مطمئني كه "ساعت ديواري به دليل درست نبودن ميخش" از رو ديوار "پرت شد زمين"؟!؟!؟ يعني مطموني كه از جاش كه رو ديواره نيفتاده پائين؟!؟!
(نيشي تا بنا گوش باز!!)

Reza siavash در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 12:40pm گفته:

از شنیدن خبر فوت خسرو شکیبایی شکه شدم....جوون بود بابا...ضمنا بزی هر چند وقت یکبار از این عکسا مثه عکس آخری بنداز ..باعث شادی میشه..برم بخونم

hamed_pour_gh در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 11:26am گفته:

(نيشي تا بنا گوش باز!!!)بهزاد جون..تو الن تو بيروت ( ويا يكي از شهرهاي جنوبي لبنان) نيستي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اينجور كه از "اشyال"حرف ميزني 100% تو اروپا نيستي!!!اگه هم تو اروپا هستي حمتما يه جائي تو "يوگوسلاوي" سابق هستي..مثلا اين كشور جديده."آلماتي" (اشتباه نكنم) پايتخت "الباني"!!
درست گفتم؟؟؟

بهزاد بلور در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 7:04pm گفته:

هی نزدیک شدی بعد دور شدی ؛ نه همه حدسها غلطه و لطفا حدس نزنین دیگه ؛ عجبا!!!

خط خطی_مهدی در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 11:34am گفته:
موضوع: نه

من فکر میکنم تو اسکاتلند یا ایرلند باشی.
اما اگه این دوجا نباشی حتما تو کشورای چکسلواکی سابق هستی
اسلواکی اسلونی استونی چک کرواسی یوگوسلاوی...نمیدونم...

پوکیدم

mehrdad در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 11:42am گفته:

هرجاهس خوش باشه ولي فك كنم تو شرق اوروپا باشه شما بگيد كجاس من خدم با موشك قاره پيما ميزنمش هر هر و كر كر:D
خش باشي بز بز

خط خطی_مهدی در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 11:21am گفته:
موضوع: این ششششد

بالاخره از تریپ نصیحت و قطعنامه و یه کمی فرمالیته دراومدی.
یادمه قدیما خیلی خیلی بیشتر روزانه نویسی میکردی.
هم فضا دوستانه تر میشه.هم میشه به نتایج بهتری رسید.
البته کسی منکر این نیست بعضی وقتا قطعنامه و اینا لازمه.

من صبح از سر و صدای ساختمون سازیه همسایه سنگکوب کردم و از خواب پریدم.صبحونه خوردم و مثل همیشه رفتم سر کار.
ببین من چقدر بیکارم که جمعه ها هم میرم سر کار.

بیا با هم بریم حموم عمومی یه مشت و مال حسابی بهمون بدن.
واقعا بازنشستگی خیلی بده.حالا خدا رو شکر که موقته.
اما نگاه کردن از دور به جایی که قبلا بودی و الان نیستی هم دردناکه هم شاید جالبناک.

مثل خدمته...روز اولی که ترخیص شدم از دور به پادگان نگاه کردم و دیدم ااااااا چه خبر بوده اون تو.
هم خوشحال بودم و هم ناراحت.
خوشحال واسه اینکه مرده شورشو ببرن.
ناراحت از اینکه دیگه راه نمیدن منو..
گرچه در باره تو کمی اوضاع فرق میکنه هاااا.

به امید صبحانه ای بهتر در آینده
برای من شاید فردای کنسرت جنیفر لوپز!

hamed_pour_gh در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 11:20am گفته:
موضوع: پيشنهاد

(نيشي تا بنا گوش باز!!!)
توصيه ميكنم كه بهزاد يه پستي با موضوع "مي خوام ودكشي كنم!! همين حالا" نشر كنه و تو اون پست يه چند تا دليل برا خودكشيش ذكر كنه تا همه ي كامنتر هاي ايجا همهگي خودكشي كند!!
(نيشي تا با گوش باز!!)

خب صابخونه جوووووون گفتی بگو منم شروع کنم به گفتن

اگه بخوام از امروزم بگم باید یه کوچولو برگردم به قبل تر ( منظورم این یه ماه گذشته بود که نابود شده بودم !!)

اولا که امتحانا تموم شده ( اخیــــــش) فشار های ناشی از امتحانا یکی دو روزی فرستادم تعمیرگاه !!! ولی خب از قدیم گفتن بادمجون بم افت نداره

بعدشم دوست صمیمیم ( همون دوست دوران بچگی که تا الان نه من اونو ول کردم نه او منو ) کمرشو جراحی کردن و درگیر بیمارستان بودم.

بعدشم که من تازه از مسافرت اومدم اخه عروسیه خالم بود و رفته بودم عروسی .........

و اما امروزم ............

با اجازتون تا لنگ ظهر خوابیدم بعدش دوستم( همون دوستم که جراحی کرده )زنگ زد گفت من تنهام بیا پیشم ولی چون کار داشتم نتونستم برم حالا شاید تا غروب برم بهش یه سری بزنم

حالا چی کار داشتم؟؟؟؟ چشمتون روز بد نبینه کامپیوترم خیلی وقته ویروسی شده بود ولی دیگه کار از کار گذشت و برای درست کردنش باید هارد به کلی فرمت میشد !!!!! بله دوستان !! هاردم با تمام اطلاعاتش پریـــــد

از صبح که بیدار شدم نشستم پای کامپیوتر و .... فقط یه 5 دقیقه با دوستم صحبت کردم و گیر داد بیا خونمون و بعدشم یه 10 دقیقه هم با یه عزیز دیگه صحبت کردم ( الهی بمیرم براش مریض شده بچم ( ~ _ ~ ) ) .......

مهشیدی در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 9:51am گفته:

ای ول انگار بازم دهم شدم

Omid_gol_pesar (not verified) در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 9:18am گفته:
موضوع: يه خبر بد

همين الان تلوزيون ايران يه خبر بدو اعلام كرد!!!
(خسرو شكيبايي) بازيگر بزرگ و دلنشين تلوزيون و سينماي ايران
فوت كرد(~ _ ~)
به احترام اين بازيگر بزرگ 2 دقيقه كامنت ندين

سمیه در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 9:31am گفته:

امروز من تا ساعت 10 خوابیده بودم،چشممو که باز کردم طبق عادت ا چشمایه نیمه باز گوشیمو چک کردم و به تک زنگ هایی که در طول شب بهم خورده بود جواب دادم،بعدش دوباره میخواستم بخوابم که با صدای گوش خراش تلوزیون مواجه شدم که بابام طبق معمول داشت زیر و روش میکرد...
اجبارن بلند شدم یه چای خوردم، یه دوری زدم،بعدش گفتم یه حالی به مانتوم بدم،رفتم خیلی قشنگ با دست شستمش و پهنش کردم، بعدش دوستم زنگ زد که پاشو بیا اینجا ایم کامپیوترم دیوونه شده ببین چه مرگشه(بیچاره فکر میکنه من خیلی حالیمه)
رفتم یکم بهش ور رفتم کار خدا درست شد و سرافراز شدم و کلی کیف کردم.
اومدم خونه دیدم سفره پهنه جاتون خالی نشستم خوردم،سر سفره توفیق اجباری شامل حالم شد که اخبار رو هم گوش بدم که طبق معمول در بیشترش در مورد جنگ عراق و امریکا بود و آخرشم گفت "خسرو شکیبایی امروز در اثر سرطان فوت شده:(

بعدشم پریدم اینجا،الانم تصمیم دارم پاشم برم یه دستی به سر و روی کمدم بکشم(البته اگه اون لیوان دوغی که خوردم بهم اجازه ی بیدار بودنو بده)

در ضمن تحقیقات در جهت کشف محل استقرار بهزاد همچنان ادامه دارد.

Omid_gol_pesar (not verified) در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 9:11am گفته:
موضوع: (((اخطار)))

(((اخطار)))
افراد زير 18 سال و بيماران قلبي از مشاهده عكس آخر شديدا" پرهيز كنند
ذليل شي بهزاد با اين چشات
(؟ _ !)

Omid_gol_pesar (not verified) در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 9:04am گفته:

بزي جون جات خالي ديشب كه از سر كار اومدم خونه خيلي خسته بودم و فكر اينكه جمعه هم بايد برم سر كار نميذاشت اعصابم راحت باشه و استراحت كنم واسه همين يه فكر شيطاني كردم !!!
يه smsدادم به همكارم و گفتم كه داييم فوت كرده(دايي ندارم والا)
موبايلمم خاموش كردم و تخت گرفتم خوابيدم تا لنگ ظهر........
چه روزه باحاليه امروز!!!!!!

پریماه در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 8:47am گفته:
موضوع: یاد ادمای

یاد ادمای بازنشسته افتادم!

Omid_gol_pesar (not verified) در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 8:44am گفته:

هه چه چشايي داري بزي
راستي دووووووم

mehrdad در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 9:03am گفته:
موضوع: اول

روز من با يه كابوسسسس شروع شد خواب عجيبي ديدم از صبح تا ساعت 11 كه بيدار شدم 10 بار پريدم از خواب:( بعدش رفتم سراغ ارشو اهنگايي قديميم يه كم گوشيدم بعدش منو به فكررررررررررر فرو برد حالم خيلي گرفته شد چرا؟ نمي دونم.بعدش امدم وبلاگ ديدم بازم يكي اومده **ميگه منم قهوهيش كردم بقيشو بعد ميگم چون نميدونم چه خبرايي ميشه

خوش به حالت و دمت جيز پست جالبي دادي نمي دونم چرا يه مدته پستات به دلم ميشينه؟!! يه پست بده تا يكم اشوب گري كنيم هر هر هر ولي يه كم غم ناك بود اين پسته:((

Omid_gol_pesar (not verified) در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 9:08am گفته:
موضوع: عسلي يا كه

عسلي يا كه شيريني *** كه به دل اينقد ميشيني
حالا دست دست بزي بايد برقصه (رقص بلدي )

mehrdad در تاریخ Fri, 07/18/2008 - 8:40am گفته:
موضوع: اول

اول