هیسسسسسسس
الان به حدی خوابم میاد و بدنم درد می کنه که میخوام سر به تن هیچکدومتون نباشه که مجبورم می کنین قبل از اینکه کپه مرگمو بذارم (دو ساعت پیش می خواستم این گوهو بخورم) یه چیزی اینجا بنویسم که فردا (چهارشنبه) وبلاگ، قبرستون نشه! ..... و با بازگشت تعهد به روزانه نویسی که از روز جمعه با تیتر "صبحانه در موقعیتی بهتر" (ولی منطورم این بود که ایشالله کوفتتون بشه) در وبلاگ مطرح شد، الان فقط می تونم در مورد اينكه دارم از خواب می میرم و نمی تونم چیزی بنویسم؛ بنویسم!
دو تا موضوع ناب داشتم (1- فضانورد 2- پندهای این و اون) که اصلا اگه فک کنین که الانی میرم به خاطرش چهارتا عکس می گیرم و شروع می کنم به نوشتن، کور خوندین!
می خوام بخوابم
این عکسهایی هم که اینجا می بینین ماله آلبوم یکسال گذشته است که رفتم با زحمت پیداشون کردم و سانسور کردم و تپوندم لای جمله ها... همه اینها داستانهای تختِ، آرزوی خوابیدن و ده بار وسط شب، به خاطر توالت یا صداهای عجیب یا کمبود اکسیژن یا خُرخُر دیگری یا قفل کردن در یا کابوس یا مهتاب یا تشنگی ..... بلند نشدن.
نمونه خوابهایی که کوفتم میشه یا که اصلا انتظارشونو ندارم
آرزوی خوابیدن توو هتل هایی که دشک نرم دارن و بالشتهاشون با ابر پر نشده، که از هر سه تا هتل، دو تاشون دقیقا اینجوری می رینن به خوابت!
خواب شیرینی که وسطای حرف زدن چشماتو سنگین می کنه؛ هر کاری میکنیش نمی پره لامسب (لامذهب)! یه موقعهایی حرفها بی معنی میشه و فقط مثل لالائی بی هوشت می کنه! چشات خمار میشه و وسطای درد و دل میره رو هم. هی مقاومت می کنی؛ ولی چشات تیررررر می کشه، بالاخره قبول می کنین که هنوز وارد رابطه نشده یه جُِرتی با هم بزنین تا بعدا سرنوشت تعیین کنه که کار به جاهای باریک می کشه یا به بن بست!
خواب خرگوشی؛ که بعدا جزو خاطره های طلائیت میشه و گاهی وقتی میخوای آرامش بگیری و خودتو بخوابونى بهش فکر می کنی و میگی؛ عجب خوابی بود؛ یه خواب طلائی! منطورم خوابیه که خیلی وقتها آرزوشو می کنم؛ خواب یواشکی........... با هم! توو بغل هم. دور از چشم نامحرم؛ یواشکی؛ ناوقت؛ جای ناراحت؛ کوتاه؛ محکم؛ و بدون شونه درد.... آی ی ی یادش بخیر. چقدر می چسبه و چقدر خالی از انتظاره و چقدر پر از احساس!
خواب بی وقت؛ خیلی دیر وقت؛ بعد از کلی گپ زدن و مِی زدن چشمارو می گیره ولی حالش نیست که برگردی خونه و حالش نیست که خونه غربیه بمونی یا مثلا اونقدر با آدما آشنا نیستی که حاضر شی؛ خونت یا روی تختت ولو بشن! ولی ی ی ی ی آخر خط شب؛ رو تخته! خوابش از روی اعتماد به همه یه جور خواب همبستگیه؟ یا خواب شروع دوستیه؟ .... شاید!
پرواز بهشت زهرا!!!
و واقعا خوابای بی مورد و بی محلی که توو هواپیما فیتیله پیچم می کنه! کمربندها رو که می بندیو؛ راهنمای جلیقه نجات اضطرارى که تموم میشه و؛ هواپیما میره روی باند و منتظر وا میسته که بپره آسمون؛ یه خواب مرگ آوری چشم منو می گیره که نگو! نمی دونم که این خواب عصبیه؟ چیه؟ که خیلی بی محل میاد سراغمو کله پام می کنه! حالا یه مشکلی که من دارم "عقده کچلی" یه که باعث میشه در هر حالتی کلاه سرم باشه و کلاههای لبه دار توو هواپیما بدبختم می کنه؛ چون تا میام تکیه بدم؛ کلامو پرت میکنه زمین! (درست مثل چارلی چاپلین) بنابراین کلاهای اینجوری می پوشم که بتونم راحت کله مو تکیه بدم به صندلی جلوئی یا بچسبونم عقب.
خواب طلایی ؛ یعنی
وقتی که همه کاراتو کردی و دیگه می تونی بری توو تخت؛ نگران این نباشی که بری به وبلاگ سر بزنی ببینی کدوم دیوونه ای بی خوابی زده سرش و داره کامنت می نویسه.
والسلام ؛ نامه تمام